تبليغاتX
بمب خنده

بمب خنده

عکسها ومطالب خنده دار

براي همين نبايد به رستوران 5ستاره رفت

برای همینه که نباید به رستوران 5 ستاره رفت
س: چه میل دارید؟ آب میوه؟ سودا؟ شکلات؟ مایلو (شیر شکلات)؟ یا قهوه؟"
ج: لطفا یک چای"

س: "چای سیلان؟ چای گیاهی؟ چای بوش؟ چای بوش و عسل؟ چای سرد یا چای سبز؟"
ج: "سیلان لطفا"

س: "چه جور میل دارید؟ با شیر یا بدون شیر؟"
ج: "با شیر لطفا"

س: "شیر؟ پودر شیر یا شیر غلیظ شده؟"
ج: "شیر لطفا"

س: "شیر بز، شیر شتر یا شیر گاو؟"
ج: "لطفا شیر گاو."

س: "شیر گاوهای مناطق قطبی یا شیر گاوهای آفریقایی؟"
ج: "فکر کنم چای بدون شیر بخورم."

س: "با شیرین کننده میل دارید یا با شکر یا با عسل؟"
ج: با شکر."

س: "شکر چغندر قند یا شکر نیشکر؟"
ج: "با شکر نیشکر لطفا"

س: "شکر سفید، قهوه ای یا زرد؟"
ج: "لطفا چای را فراموش کنید فقط یک لیوان آب به من بدهید"

س: "آب معدنی یا آب بدون گاز؟"
ج: "آب معدنی"

س:" طعم دار یا بدون طعم؟"
ج:" ترجیح میدم از تشنگی بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1390ساعت 11:17  توسط رضا   | 

پ ن پ...(سري اول)

تا حالا براتون اتفاق افتاده كه يكي يه چيز بي مورد ازتون بپرسه كه پاسخش كاملا مشخصه؟اين جور وقتا يا فوري پاسخ مي ديم و مي گذريم يا عبارت پس نه پس رو مي گيم كه به صورت عاميانه مي شه:پ ن پ، ويه پاسخ سربالا دنبالش مي ياريم كه بعضي وقتا خيلي جالبن. اينم چند تا نمونه باحالش:

به دوستم مي گم دارم واسه چند روز ميرم آبادان. ميگه واسه كار مي خواي بري؟ميگم پ ن پ؟!يه دماسنج خريدم دارم ميرم تو دماي ۵۰درجه امتحانش كنم!

نصف شب يكي از بالاي در خونمون پريد،تو حياط،داداشم مي پرسه:يعني دزده؟ميگم:پ ن پ!‍‍زورو داره ازدست گرهبان گارسيا فرار مي كنه!

يارو نشته بود كنار خيابون نوك دماغش چسپيده به زمين،دوستم ميگه:معتاده؟ميگم پ ن پ!مي خواد انعطاف بدنشو به رخ بكشه!

رفتم واسه دوستم دلستر خريدم،ميگه:واسه من خريدي؟!ميگم پ ن پ!دلستر تو يخچال داشت داشت يخ مي زدمي مرد، نجاتش دادم!

رفتم دارو خونه مي گم:شامپو ويتامينه مي خوام طرف ميگه: شامپو واسه موهات ديگه؟مي گم:پ ن پ!شامپو ويتامينه واسه فرش مي خوام كه گل هاش سريع رشد كنن؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 12:34  توسط رضا   | 

چه آرزويي داري؟

چه آرزويى دارى ؟

يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب، دعايي را هم زمزمه ميكرد.
نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت: - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟ ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت: - اى خداى كريم! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه:- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا برآورده كنم، اما، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه اينها را مى توانم انجام بدهم، اما آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى؟ مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:- اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟صدايي از جانب باريتعالى آمد كه: اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد يا چهار بانده ؟؟!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مرداد1390ساعت 12:29  توسط رضا   | 

مصاحبه با بن لادن...

از اینکه گرفتنت چه احساسی داری؟
احساس گرفتگی
می‌گن تیر خورده تو سرت! درسته؟
تیر که نبود! یه سوزن بود، الکی بزرگش می‌کنن.
پسرت و سپرت (یعنی سپر انسانی‌ت) هم کشته شدن! حقیقت داره؟
والا من که تو دریا بودم، نفهمیدم!
الآن مُردی، آدم شدی؟
نه بابا! مگه خرم؟!
چی شد که تروریست شدی؟
رفیق نایاب
تو زندگیت چند تا بمب گذاشتی؟
زندگیت چیه؟ اسم ماشینه؟
چرا برج دوقلو؟
من با برادر دوقلوم تصمیم گرفته بودیم برج بترکونیم که هی دعوامون می‌شد سر اینکه کی برج‌و بترکونه! آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه برج دوقلو بترکونیم، یه قلوشو اون یعنی بن لاله ترکوند، یه قلوشم بن لادن که من باشم!
تا حالا عملیات انتحاری کردی؟
یه بار می‌خواستم بکنم، باهام صحبت کردن، منصرف شدم.
اگه یه بار دیگه به دنیا بیای چی‌کار می‌کنی؟
قبلش عملیات انتحاری می‌کنم.
چرا اسم القاعده رو انتخاب کردی؟
اسم مامان‌بزرگم بود.
درسته که تو همون اوباما هستی؟
نه اوباما برادرمه، اسمشم در اصل اوبامه بوده که تو انگلیسی شده اوباما، مثل من که اوسامه بودم شدم اوساما! یا ریحانه که شده ریحانا! اونم خواهرمون بود.
چه صحبتی واسه دیکتاتورا و تروریستای هم‏‌سن و سال خودت داری؟
براشون آرزوی موفقیت می‎‌کنم و… همین!
خیلی ممنون که تشریف آوردی. تیتراژمون‌م رفت! تا اعترافی دیگر… خدای بزرگ رو به شما می‌سپارم! خدافس!پوک صدای انفجار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 11:57  توسط رضا   | 

مراقب زنها باشيد...

جک در حال مرگ بود و همسرش کنار تخت او نشسته بود.
جک با صدایی ضعیف به همسرش گفت: عزیزم چیزی هست که باید قبل از مرگم پیش تو اعتراف کنم.
همسرش جواب داد: هیچ نیازی نیست.
مرد پافشاری کرد و گفت: حتما باید این کار را انجام بدهم تا در آرامش بمیرم.
مرد ادامه داد: من با خواهرت ، با بهترین دوستش ، با مادرت و با بهترین دوستت رابطه داشتم.
همسرش به آرامی در پاسخ گفت: میدانم عزیزم، حالا بخواب و بگذار که زهر کارش را انجام دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 11:50  توسط رضا   | 

از دست اين ايراني ها...

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .

 

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

 

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

 

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

 

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 11:42  توسط رضا   | 

دانلود هرچی که بخوای

دانلود کلیپ مردم آزاری

بچه ها داخل این سایت همه چی برای دانلود پیدا میشه!

امیدوارم خوشتون بیاد!

راستی نظر فراموش نشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1390ساعت 13:58  توسط رضا   | 

نظر سنجي!

سلام بچه ها اين يك نظر سنجي است كه در آن از شما عزيزان كاربر  مي خواهم عجيب ترين وخنده دار تر ين داستان وجوكي را كه تا حالاشنيده ايد وتعريف كرده ايد در قسمت نظرات همين پست برايم بفرستيد!ممنون مي شم!

فعلا"باي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 12:0  توسط رضا   | 

چيستان..

توجه داشته باشید که باید بدون مکث جواب بدید.
۱ ) یک فروند هواپیما در مرز آمریکا و کانادا سقوط می کند. بازماندگان از سقوط را در کجا دفن می کنند؟
کانادا – آمریکا – هیچ کدام
۲) یک خروس در بام خانه ای که شیب دوطرفه دارد، تخم می گذارد. این تخم از کدام طرف می افتد؟
شمال – جنوب – هیچ کدام
۳ ) خانمی عاشق رنگ قرمز است و تمام وسایل او به رنگ قرمز است. او در آپارتمانی یک طبقه که قرمزرنگ است، زندگی می کند. صندلی و میز او قرمزرنگ است.تمام دیوارها و سقف آپارتمان قرمزرنگ هستند. کفپوش آپارتمان و فرش ها نیز قرمزرنگ هستند.تلویزیون هم قرمز رنگ است. سریع پاسخ دهید که پله های آپارتمان چه رنگی هستند؟
قرمز – آبی – هیچ کدام
۴ ) پدر و پسری را که در حادثه رانندگی مجروح شده بودند، به بیمارستان می برند.پدر در راه بیمارستان فوت می کند ولی پسر را به اتاق عمل می برند. پس از مدتی دکتر می گوید من نمی توانم این شخص را عمل کنم، به علت اینکه او پسر من است.آیا به نظر شما این داستان می تواند صحت داشته باشد؟
آری – خیر – هیچ کدام
۵ ) اگر چهار تخم مرغ، آرد، وانیل، شکر، نمک و بیکینگ پودر را با همدیگر مخلوط کنید، آیا کیک خواهید داشت؟
آری – خیر – هیچ کدام
۶) آیا می توانید از منزلتان بالاتر پرش کنید؟
آری – خیر – هیچ کدام
۷ ) یک کیلوگرم آهن چند گرم سنگین تر از یک کیلو گرم پنبه است؟
۱گرم – ۱۰۰گرم – هیچ کدام
۸ ) مردی به طرف یک پلیس که در حال جریمه کردن اتومبیل بود، می رود و التماس می کند که پلیس جریمه نکند ولی آقای پلیس قبول نمی کند. به پلیس نه یک بار بلکه هشت بار بد دهنی می کند.جواب دهید که این مرد چند بار جریمه خواهد شد؟
۸ بار – ۹بار – هیچ کدام
۹ ) اگر تمام رنگ ها را با هم مخلوط کنید، آیا رنگین کمان خواهیم داشت؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۰ ) گرگی به بالای کوه می رود تا غرش شبانه اش را آغاز کند.چه مدت طول می کشد تا به بالای کوه برسد؟
دو شب – پنج شب – هیچ کدام
۱۱) اگر به طور اتفاقی وارد کودکستان دوران کودکی تان شوید، آیا قادر به خواندن نوشتن و انجام جدول ضرب خواهید بود؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۲) آیا امکان دارد یک نفر سریع تر از رودخانه می سی سی پی شنا کند؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۳) آقای بیل اسمیت و خانم ژانت اسمیت از هم طلاق می گیرند. پس از مدتی خانم ژانت اسم اولیه خود را پس می گیرد.با این حال، پس از پنج سال با اینکه هنوز از آقای بیل اسمیت طلاق گرفته است، دوباره خانم ژانت اسمیت می شود. آیا این قضیه امکان پذیر است؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۴) آقای جیم کوک مشکوک به قتل است ولی وقتی که پلیس از او سوال می کند که در موقع قتل کجا بوده است، آقای جیم می گوید در خانه مشغول تماشای سریال مورد علاقه ام بوده ام. حتی جزئیات سریال را برای پلیس شرح می دهد.آیا این موضوع ثابت می کندکه آقای جیم بی گناه است؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۵) یک شترمرغ تصمیم می گیرد که به وطنش بازگردد.چه موقع برای پرواز او به جنوب مناسب است؟
بهار – پاییز – هیچ کدام
۱۶ ) جمله بعدی صحت دارد.جمله قبلی غلط است.آیا این قضیه منطقی است؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۷) آیا امکان دارد که یک اختراع قدیمی قادر باشد که پشت دیوار را به ما نشان دهد؟
آری – خیر – هیچ کدام
۱۸ ) اگر بخواهید یک نامه به دوست تان بنویسید، ترجیح می دهید با شکم پر یا با شکم خالی بنویسید؟
پر – خالی – هیچ کدام  

پاسخ هادر ادامه مطلب....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 11:27  توسط رضا   | 

مواظب حاضر جوابي بچه ها باشيد...

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده.

 

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده

 

 

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید

  !  بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 10:49  توسط رضا   |